تازه آن وقت بود كه صدای یك رگبار شنیده شد. دوباره حمله كرده بودند. آیا فنری زیر بدن من رها شد؟ یا جرقه ای در مغزم درخشید؟ ناگهان تكان خوردم. دیگر نفهمیدم. قنداق تفنگم را چنگ زدم و مثل ترقه از جا پریدم و فریاد زنان با پوتین خاك آلود از میان سفره و از روی خون جلال و از فراز شانه آقا غیور چنان به سرعت پریدم كه هیچكس نتوانست مرا بگیرد. از پشته خاك بالا می رفتم و با تمام قوا فریاد می زدم.
- بی شرف ها، بی شرف ها، نامردها.
و بی هدف شلیك می كردم. گلوله های دشمن چپ و راست از كنار گوش هایم عبور می كردند و من لحظه به لحظه صدای وزوز آنها را كه به صدای زنبور بی شباهت نبود می شنیدم. ولی دیگر نمی ترسیدم. جلال گفته بود كاش یك دهم آنچه را كه من در هویزه و خرمشهر دیده بودم تو هم می دیدی! حالا دیده بودم. آقا غیور نعره زنان پشت سرم می دوید.
::داستان جذاب شیشه - قسمت ششم::