همان طور که از پله ها سرازیر می شدم، صدای چانه زدنش با حسام را شنیدم و فکر کردم چطور حسام این موقع روز برگشته خانه. مهشید گفت:
- حسام تو رو خدا، جان مهشید.
- برای دفعه سی و سه هزارم، نه!
- این قدر بدجنس نباش، من با این حالم نمی تونم برم.
::رمان برزخ امّا بهشت - فصل پنجاه و چهارم::