بالاخره حرکت کردیم. نمی دانستم چه خواهد شد و چه اتفاقی می افتد. خود را به دست سرنوشت سپردم و موقعی که به دنبال کالویی حرکت کردم با همه چیز دنیا خداحافظی می کردم.
در بین راه این فکر برای من پیدا شد که اگر پیشنهاد کالویی را قبول نمی کردم شاید خشمگین می شد بلکه این عمل را یک نوع بی احترامی تلقی می کرد و مرا می کشت. پس حالا خودم را به مهر و محبت الهی و به دست تقدیر و سرنوشت می سپارم. هرچه باداباد.
::زنهای وحشی آمازون - فصل هشتم::