از شیرینی فروشی که اومدم بیرون تا جلوی در خونه مرتب اتفاقات امروز رو مرور میکردم..به خودم میگفتم این مژگانه وقتی آدم زرنگی مثل نعمتی رو اینجوری در عرض چند دقیقه خر کرده وای به حال امثال من..خیلی باید مواظب باشم یه وقت این عشوه و لوندیهاش کار دستم نده...دوباره می گفتم تا باشه از این کارها...مگه بده؟؟..از فکر و خیالم اومدم بیرون...یه راست در پارکینگ رو باز کردمو با سرعت رفتم ته پارکینگ ماشینو گذاشتم...جعبه شیرینی رو برداشتم و یه نگاه توی آینه ماشین کردمو اومدم پایین...مثل همیشه شیک و مرتب بودم...از پله های کنار پارکینگ که به داخل حیاط راه داشت رفتم بالا...حتما الان پرستو هم حسابی تیپ زده و آماده است...خاله ام یه زن میانسال بود که خیلی خوش سلیقه و خوش صحبت بود...خیلی دوستش داشتم...شوهرشم یه آدم ساکت و کم حرف بود...احتمالا با نسترن اومده بودن...نسترن یه سال از پرستوی من کوچیکتر بود..اون موقع ها همه عاشق سر و زبون نسترن بودن تو فامیل..حتی خود مامانم بهم می گفت با نسترن ازدواج کنی بهتره..مثل خودت زبون دراز و حاضر جواب..منم می خندیدمو می گفتم اتفاقا همین کار دستمون میده بعدا..
::کدبانوی من - قسمت سوم::