جلوی آینه نگاهی به صورتش كرد، بیمارگونه بنظر می رسید، ولی مسلما كسی چیزی نخواهد فهمید.آنها گمان خواهند برد كه او از پایش رنج میبرد، البته بشرط آنكه مادر بتواند جلوی دهانش را بگیرد. صدای مادر را می شنید كه می گفت: باز چشات قرمزه، دیشب خوب نخوابیدی؟
- اتفاقا خوب خوابیدم ، شاید برای اینه كه زود بیدار شدم
مادر به آشپزخانه رفت و در همان حال گفت: شاید. ونیكا به پاسخ خود فكر میكرد. حق با مادر بود . او شب گذشته نتوانسته بود بخوابد. افكار در هم ریخته ای كه به مغزش هجوم آورده بودند، اجازه خواب به او نمی دادند،
::رمان حریم عشق - قسمت چهل و ششم::