تمام نقشه هایی که برای عید امسال کشیده بودم داشت نقش بر آب می شد .. احساس می کردم وقتی این حسمو به نیما بگم اوضاع عشقولانه میشه و لاوی می ترکوونیم با هم و این حرفا!!! ولی زمونه داشت جور دیگه ای با ما تا میکرد .. هیچ چیز اون طوری که من پیش بینی می کردم نشد .. نیما رابطه شو با من بیشتر که نکرد هیچ کمترم شد .. مهربوون تر که نشد هیچ عصبی شد .. دیوونه شد .. موهاشو زد .. همش خوابیده بود .. می دونستم خواب نیست فقط داره فکر میکنه .... اوضاع خونه هم دست کمی از دل من و نیما نداشت .. مامان همش دنبال من راه می افتاد که این دختره کیه که نیما رو به این روز نشونده ؟ بابام همش شاکی بود که نیما چشه چرا همش تو اتاقشه چرا موهاشو زده چرا عین بچه ها گریه میکنه ؟
دیوونه کننده بود شاید به نوعی بدترین عیدی بود که درعمرم داشتم .. کاش هیچ وقت از احساسم به نیما نمی گفتم !!!
::دو نیمه سیب - فصل 29::