ما هنوز فالگوش بودیم و گوش می كردیم. منصور گفت:
· گیسو جان! این ثریا امروز چی به خورد فرهان داده؟
· چطور مگه منصور؟
· چقدر حرف می زنه! فكر دیگرون رو نمی كنه هیچ، فكر خودش رو هم نمی كنه. نمی گه این هیكل به اكسیژن نیاز داره. یك ریز حرف می زنه، یه نفس نمی كشه.
· ا .. منصور! خودت رو یادت بیار، اون شب كه عكسم رو دستت گرفته بودی و یك ریز حرف می زدی.
· بله. بله، درست می فرمایین.
· حالا باز هم التماس كنم، نسرین خانم؟
· این بدبخت هم بدتر از من، زن ذلیله. ای خاك بر سرت كنن.
::الهه ناز (جلد دوم) - قسمت شصت و ششم::