اسد میان رختخواب صاف نشسته بود. كف هر دو پا را به هم چسبانده و با دست ها مچ پاها را گرفته بود. به شدت خشمگین بود. در آیینه میز آرایش چشمش به تصویر خودش افتاد. تصدیق كرد كه پیری زود رس چهره اش را دگرگون كرده است. وجود خود او هم سرشار از نقص و زشتی بود. شبیه قورباغه ای بود كه روی یك برگ وسط مرداب جا خوش كرده باشد.
همسرش كه با تلفن با آژانس تاكسی رانی صحبت می كرد گوشی را گذاشت.
- آخر چرا بیخود پول تاكسی تلفنی می دهی خانم؟ خوب ماشین را بردار ببر.
زنش از وسط هال فریاد زد:
- هه ... ماشین؟ پس معلوم شد مرا مسخره كرده ای. تو بیا نیستی. نگفتم باز یك حقه ای زیر سر داری! من حوصله رانندگی توی این ترافیك را ندارم. آن هم با این نعش كش.
- آخر چرا پول را دور می ریزی؟ چرا هیچ كار تو حساب و كتاب ندارد؟!
- نه، كار من حساب و كتاب ندارد. من با بقیه فرق دارم. به كلفتی و زندگی گدایی عادت ندارم.
اسد متوجه كنایه تیز كلام او شد و با صدای دو رگه ای پرسید:
- منظورت از بقیه چه كسانی هستند؟
- خودت بهتر می دانی.
::داستان رنگ تعلق - قسمت دوم::